رفتن اما .......... - ريحانه النبي ماهشهر
اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي
دل بي تو به جان آمد وقتست که بازآئي
و بعد از رفتنت
شبي از پشت يک تنهائي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلو فر صدا کردم
و تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي
در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهاي که
در تنهائي ام روئيد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
((دلم حيران و سرگردان چشماني است رويائي ))
و من تنها براي ديدن زيبائي آن چشم تو را در دشتي
از تنهائي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و تار بي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟
شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا؟
تاکي ؟
براي چه ؟
واي رفتي
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه باريد...
و بعد از رفتنت يک قلبت دريائي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد .......
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد .
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود ...
و بعد ازرفتنت انگار کسي حس کرد من بي توتمام هستي ام از دست خواهد رفت ............
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد ...
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد.......
و من بي آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خو نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام .....
برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا
گفت تو هم در پاسخ اين بي وفائي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار
انتظاري که بدون پاسخ و حسرت و من در اوج پائيزي ترين ويرانی
یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم