بيا بيا که سوختم - ريحانه النبي ماهشهر
بيا بيا که سوختم

تاريکي شب همه جا را فراگرفته، سکوت بر همه جا حاکم شده و من در گوشه اي نشسته ام و به او مي انديشم، به اينکه اگر روزي او را ببينم به او چه خواهم گفت؟
به راستي چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشيد وجودش و چه حيف است لحظه هاي با او بودن را به تاراج زمان دادن. پس اگر روزي او را ببينم فقط و فقط به تماشايش خواهم نشست، آري به تماشايش.
به يکباره دلم سخت گرفت، از اين که او را نمي بينم و اينگونه بي حاصل مي زيم.
با يادش هواي دلم سخت طوفاني است و بغضي سنگين گلويم را مي فشارد. از خودم پرسيدم اين همه سکوت براي چه؟
چرا همه خوابند؟
![]()
واي من! آنان که صبح آدينه بي صبرانه ندبه مي خوانند، چرا اين چنين در خوابي عميق فرو رفته اند؟ آيا او را يافته اند که سر بربالين غفلت آسوده آرميده اند؟
نفسم به شماره افتاده و حسي عجيب سراسر وجودم را فراگرفته، به اين مي انديشم که با چه اندوخته اي روانه آستان پر مهرش شوم؟
آه خداي من! نه پاي توانايي دارم، نه مرکب راهواري و نه بالي براي پرواز، تنها مي توانم در خلوت تنهائي ام عاشقانه با او حرف بزنم و او را از خودش تمنا کنم. پس با زباني قاصر بر خرمن عشقم آتش مي زنم و اينگونه با او نجوا مي کنم:
مي داني چقدر دلتنگ توام، آري تو، تويي که خدا هم برايت دلتنگ است، آري خدا. از همان روز نخست که پروردگار جهانيان، خشت خشت اين عالم خاکي را روي هم گذاشت، فقط و فقط نام زيباي تو را زمزمه مي کرد.
آسمان دلم باراني سفر طولاني ات شده و چقدر اين باران زيباست، هر قطره اش بوي تو را مي دهد، بوي خوش عطر محمدي(ص)، گل ياس و گل نرگس.
مولا جان، وقتي به اين مي انديشم که خدا مرا به عشق تو آفريد تا سربازت شوم و همراهي ات کنم، آنگاه مرا اشرف مخلوقات ناميد، شرمي عجيب سراسر وجودم را فرا مي گيرد، بي اختيار سر به زير مي افکنم و فکر مي کنم.
بارها و بارها دوري، دوستي چنان بي تابم کرده که براي ديدنش لحظه شماري مي کنم، ثانيه ها مي گذرد و من منتظر رسيدن خبري از اوهستم و از دوري اش اشک فراق مي ريزم اما تو را که صاحب همه ثانيه ها و بهانه تمام اشکهايي، فراموش کرده ام.
بارها چنان به چيزي بي ارزش دل بسته ام که به خاطرش بي رحمانه تمام ارزش ها را با پنجه هاي بي توجهي از پاي در آورده ام و حقيقت وجودي خويش را کورکورانه پست و بي ارزش کرده ام و باز تو را فراموش کرده ام، تويي که يادت وارستگي مي آورد و عشقت عزت.
واي بر من که چقدر اسارت در اين دام ها برايم لذت بخش شده است.
فرياد بر من که خود را ساحل نشين درياي پوچي کرده ام و روز به روز بيشتر، غرق درياي بي خبري، و کشتي باشکوه نجاتت را ديده ام ولي هنوز سرنشين تخته شکسته هاي ناچيز پر زرق و برق دنيايي ام.

وقتي مي بينم نسيم، از دوري ات بارها و بارها اين کره خاکي را دور مي زند تا شايد خبري از تو بجويد و آنگاه که تو را نمي يابد مانند ديوانگان خود را به در و ديوار مي زند و ناله هاي جانسوز سر مي دهد...
وقتي مي بينم دانه ها چگونه براي ديدنت بي تاب مي شوند و سر از خاک بيرون مي کشند...
وقتي مي بينم زمين نيز از دوري ات مي گريد و عصاره آهش همراه با ناله اي دلنواز از دل خاکي اش فوران مي کند و آب حيات ما مي شود...
وقتي مي بينم که ابرها از فرط بي صبري، غرش کنان زمين دلخسته را غرق اشک مي کنند، خورشيد هر روز به شوق ديدنت با عجله از پشت قله هاي سر به فلک کشيده بيرون مي جهد و غروب که مي شود با چهره اي سرخ و غم آلود و بي رمق به غار تنهائي اش پناه مي برد و مهتاب وقتي از زيارتت نااميد مي شود همچو شمعي قطره قطره آب مي شود...
وقتي مي بينم که حتي حسرت از فراغت حسرت مي خورد و اشک از هجرانت اشک مي ريزد و ناله از دوري ات ناله مي زند و غم از عشق رويت به غم نشسته ولي من مات و مبهوت سرگرم اين و آن شده ام و همه اين اتفاقات را عادي مي انگارم، آتشي تمام وجودم را فرا مي گيرد. يادغفلت از تو، ديوانه ام مي کند و سخنانم رنگ و بوي ديگري به خود مي گيرد. مگر غير از اين است که چشم را براي تماشاي تو داده اند؟
ولي افسوس با چشماني که تو مالکش بودي اينقدر بيهوده به اين و آن نگريستم که پرده هاي حجاب، يکي پس از ديگري در ايوان چشمانم آويخته و به کلي از ياد برده اند که به عشق تو حيات يافته اند.
مگر گوش را به من نداده اند تا نغمه دلنواز تو را بشنوم و مست شوم؟ " هل من ناصر" تو را بشنوم و لبيک گويم؟ با نواي مناجاتت تا عرش پرواز کنم و از اين عالم مادي، روانه ملکوت يادت شوم؟
ولي افسوس که آنها را چنان به شنيدن صداهاي دلخراش و ناهنجارعادت داده ام که ديگر طاقت ندارد صوت دلرباي يارب يارب تو را بشنوند.
مگر زبان را به من نداده اند که نام زيبايت را ورد خود سازم، برايت شعرهاي انتظار بسرايم و دعاي فرج بخوانم؟
ولي دريغ که حرفهاي لغو و بيهوده، فضاي دهانم را به انواع سموم کشنده و مهلک آغشته کرده و هنوز هم بي خبرم.
به خدا قسم دست را براي ياري تو داده اند و پا را براي همراهيت. دل را داده اند که خانه ات شود و دريغ که من اين خانه را به بيگانه داده ام و صاحب خانه را مظلومانه بيرون کرده ام. آه از اين فراموشي و فغان از اين غفلت.

اگر همه به ياد داشتند که خانه دل، خانه توست، تو مجبور نبودي به سفر روي و از اين ديار به آن ديار کوچ کني. تو در کنارمان بودي همانطور که تو ما را مي ديدي ما نيز به تماشايت مي نشستيم، صدايت را مي شنيديم و به تو لبيک مي گفتيم.
اگر قلبها فقط براي تو مي تپيد و اشکها فقط براي تو جاري بود، تو اينقدر تنها و مظلوم نبودي.
مولايم بيا که شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي، وجودم را فراگرفته. بيا که بي تو ديگر غنچه اي نمي شکفد و آبي جاري نمي شود. آسمان نمي گريد و زمين بي رمق شده. قلب تاريخ ديگر نمي زند، مدتهاست که لبخندي نديده ام . مگر مي شود خنديد در حالي که تو را غم بي عدالتي و ظلم فرا گرفته است؟
مگر مي شود نگريست در حالي که روزهايت با اشک ترحم شب مي شود و شبهايت با اشک انتقام روز؟

زمين از خون لاله ها گلگون گشته، رنگ عدالت پريده، مهرباني در خوابي عميق فرو رفته و آسمان، طراوت را تمنا مي کند. همه جا بي رنگ شده و ديگر دلي نمي تپد. اما اگر تو بيايي همه جا سبز مي شود و عطش عشقت همه گير. زمين بار ديگر نفس کشيده و پليدي ها را در خود فرو مي کشد. آسمان مي گريد و غبار غفلت را از بين مي برد و همه جا آبي مي شود.
وقتي خورشيد وجودت آشکارا بر ما بتابد، تمام لاله هاي به خون نشسته سر از خاک بيرون مي کشند و تمام عالم گلستان مي شود، گلستاني از گلهاي انسانيت، مهر، شفقت و دوستي و تو دعا مي کني و عالم را غرق در نعمات الهي. ظلم را ريشه کن مي کني و باران عدالت را بر همه ارزاني.
بيا اي يوسف زهرائي، بيا و خوابهاي خوب را تعبير کن و با دستان پر مهرت، قطرات اشک را از گونه زمان بزدا.
بيا که مشتاقانه منتظريم پرچم نصرتت را بر هر کوي و برزن نظاره کنيم و سجده شکر به جا آوريم پس بيا ، زودتر بيا که ما منتظريم.